برق امید در چشم «زین الدین»

حالا دیگر برایش حکم یادگاری از سایه بالای سرش را داشت. سال‌های جوانی درخت گلابی را مَردش کاشته بود و آرام آرام در اطراف درخت، خانه را برپا کرده بودند و همه این ها شده بود زندگی. اما زندگی بر یک پاشنه نچرخیده بود؛ مرد خانه برای همیشه رفته است، درخت از میوه افتاده و خانه انگار آرام آرام در دل زمین فرو می‌رود. «تا زمانی که کفش‌های شوهرم پشت در خانه جفت بود، همه چیز فرق می‌کرد... خیلی وقت است که میهمان نداشته ام.» ما میهمانِ روی باز و صفای ناب بانو خیرالنسا بودیم، آن قدر که آن خانه کوچک به روی ما می‌خندید و درهایش دانه دانه باز می‌شد.
«خیرالنسا خدابنده» سال‌های زندگی اش را در حساب ندارد؛ 60 یا 70 نمی‌داند. اما خوب می‌داند که تمام این سال ها آغشته رنج بوده؛ رنج نان و کارِ طاقت فرسا. کوره ای در این حوالی نبوده که او در آن کارگری نکرده باشد. حالا که روزگار روی ناسازگارتر خود را نشان داده، آه می‌کشد و می‌گوید: «دیگر از کار افتاده ام» و ما می‌دانیم که او تا همین شش، هفت سال پیش در کوره‌های آجرپزی کار می‌کرده است و برای همین است که دیگر دست‌هایش قوت ندارد. رنج نان به قوت خود باقی است، نه تنها برای او، بلکه برای تمامی اهالی روستای «زین الدین»؛ روستایی در انتهای
طبرسی شمالی.

 رنج بیکاری
رنج بیکاری با تعطیلی کوره ها آغاز شد. دو پسر خیرالنسا در کوره کار می‌کردند، دو دامادش هم. حالا همه آن‌ها بیکارند. کار که نباشد، پول هم نیست. زین الدین کشاورزی و دامداری هم ندارد، اما 120 خانوار در این روستا به زندگی ادامه می‌دهند. خیرالنسا می‌گوید: «با یارانه!» قبولش کمی سخت است. «رضا دلیر» هم این نکته را تأیید می‌کند: «تقریباً بیشتر اهالی روستا تنها منبع درآمدشان یارانه است.» او عضو شورای دهیاری روستای زین الدین است و تا چند سال پیش راننده سر کوره بوده، اما حالا به مشهد می‌آید و مسافرکشی می‌کند.
صدای اذان که می‌آید، به همراه رضا دلیر به سوی مسجد حرکت می‌کنیم.
رضا دلیر به انبوه مردان روستا که حالا از صبح تا شام یا در خانه می‌نشینند یا در جست وجوی کار به این سو و آن سو می‌روند، اشاره می‌کند و می‌گوید: «تا پیش از این هر کوره در تابستان برای 300 کارگر شغل ایجاد می‌کرد.» اهالی روستای زین الدین پس از تعطیلی کوره نتوانسته اند برای خودشان کاری دست و پا کنند و نتوانسته اند صدایشان را به گوشِ توانمندِ دلسوزی برسانند. اما امشب که رضا دلیر به سوی مسجد گام برمی‌دارد، برقی از امید در چشمانش دیده می‌شود، گرچه لحن صدایش از تکرار چند باره مشکلات روستا برای این و آن به خستگی می‌زند.

 پرچم سبز
پرچم سبز آستان قدس رضوی در ورودی مسجد خودنمایی می‌کند. یکی از اهالی پسرکی را از میان جمع فرا می‌خواند و از او می‌خواهد که اذان بگوید. اذان که خوانده می‌شود، آرام آرام به تعداد نمازگزاران که بیشترشان کودکان هستند، افزوده می‌شود.
تعدادی از اهالی خبر را تازه شنیده اند و خود را با عجله به مسجد می‌رسانند. صفوف نماز که شکل می‌گیرد، صدای همهمه قطع می‌شود.
بیرون از مسجد افرادی ناشناس رفت و آمد می‌کنند. اهالی می‌دانند که آنان خادمان حرم حضرت رضا(ع) هستند و امشب خود را به زین الدین رسانده اند تا دقایقی شادی را برای چهره آنان به امانت بگیرند. بزرگ‌ترهای روستا خوب می‌دانند که این جشن کوچک، بهانه ای است تا یک بار دیگر امید را به دل هایشان بازگردانند و تلاش را از سر بگیرند تا شاید این بار بتوانند صدایشان را به جایی که باید، برسانند و نگاه ها را به سوی زین الدین و گودال مشکلاتش بچرخانند. عده ای در گوشه و کنار خود را به خادمان می‌رسانند و از ریز و درشت مصایب زین الدین می‌گویند: از بدهی کوره ها به شرکت گاز که یکی از مهم ترین دلایل بسته شدن کارگاه‌های آجرپزی است تا وضعیت ناسالم آب آشامیدنی و نبود درمانگاه در حوالی روستا.

 طعم عید
نماز که تمام می‌شود، روحانی مسجد مسابقه ای را در میان بچه ها برگزار می‌کند و مسابقه بهانه ای است تا هدیه ای به دستان کوچکشان تقدیم شود. در مقابل چشمان متعجب و قلب‌های تپنده شان، هدیه ها دست به دست می‌شوند. خادمان در بیرون از مسجد در حال مهیا کردن ضیافت شام هستند تا به این بهانه شب اهالی روستای زین الدین، رنگ و طعم عید به خود بگیرد.
شب به انتهای خود نزدیک می‌شود و روستای زین الدین به آرامی در سکوت شبانه فرو می‌رود. آسمان روستا به مانند هر شب صاف و آبی است و چیزی برای پنهان کردن ندارد. درخت گلابی خیرالنسا سایه اش را در مهتاب بر حیاط خانه گسترانده، شاید برای همین سایه همیشگی است که پیرزن توصیه دیگران را برای قطع کردن درخت بی بار نشنیده می‌گیرد و به سرسبزی و قامت درخت دل خوش دارد که خانه اش را انگاری امنیت می‌بخشد؛ خانه ای که روی تپه خاک ساخته شده و روغن سیاه و شن خوراک همیشگی سقفش برای مقابله با نفوذ باران است.
کمی آن طرف تر چراغ‌های بی شماری، شهر مشهد را مثل روز روشن کرده اند و «کشف رود» هنوز اصرار دارد که مرز میان این شهر بزرگ با زین الدین کوچک باشد.


برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «برق امید در چشم «زین الدین»» اینجا کلیک کنید.

اشتراک گذاری:
منبع این خبر سایت ( قدس آنلاین ) است و پورتال سیحو در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد (sh-14451) را همراه با ذکر موضوع به شماره 50002030405034 پیامک فرمایید
برچسب ها : الدین
منبع : قدس آنلاین

تبلیغات



جدیدترین اخبار منتشر شده

تبلیغات