مساله آموز صد مُدرس با دلبري

اين رسانه نوشت: دكتر غلامحسين ابراهيمي ديناني، فيلسوف و چهره نام آشنايي براي عموم و خصوصا علاقه مندان حكمت و فلسفه است.
وي به مناسبت ابعاد مفهومي و تعاريف جدي تر از مفهوم بعثت و برانگيختگي پرداخته است. مساله اخلاق پيامبر و اينكه رسول خاتم چومه توانسته است با اخلاق دلبرانه و عاشقانه اش مردم را به سوي دين خاتم هدايت كند، موضوع مهم اين گفت وگوست كه در خبرآنلاين مي خوانيد:
آيه «هو الذي بعث في اميين و رسول منه يتلو عليه آيات و يزكيهم و يعلمهم الكتاب والحكمة و امكان من قبل في ضلال مبين » از نگاه تفسيري و عقلي بعثت واژه اي است كه بار فراواني دارد در ظاهر به معني برانگيختن واين برانگيزانندگي از چيست از چي به چي برانگيخته مي شود؟
دكتر ديناني: دراين آيه هر واژه اي است كه دريائي است از معاني،بعث في اميين رسول منه. اصلا' گذشته در ضلال بودند هر يك از اين جمله ها مملو از معارف بي كران معاني است. بعث خدا مبعوث كرد و معني برانگيختگي يك حادثه طبيعي نيست و معمول نيست آنجا كه برانگيختگي ايجاد مي شد ديگر از روال عادي خارج است و چيز متداول و مرسوم نيست و حضرت ختمي مرتبت برانگيخته مي شود از جانب حق و برانگيزاننده حق است.
او برانگيخت رسولي را و اين برانگيختگي همه چيز انسان را فرامي گيرد يك وقت انسان در احساساتش برانگيخته مي شود يك وقت انسان در بعدي از ابعادش برانگيخته مي شود در خرد برانگيخته مي شود اين برانگيختگي در اينجا يعني كساني كه امي بودند چيزي نمي دانسته چيزي فرانگرفته همينطور مادي باقي مانده در يك قوم امي كه خود حضرت ختمي مرتبت هم امي بود يعني مدرسه نرفته وخط نمي نوشته،نوشتن يك صنعت و يك فن است مي خواهد بگويد اينها تكنيك و صنعت است و آن دريافت واقعي مي تواند غير از اينها باشه نه اينكه اينها كم بها هستندهر كدام مهم است ولي مي خواهد بگويد يك چيز فوق اين حرفها است از نسخ ديگري است.
نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
اين معني برانگيختگي آيا مفهومي يك بعدي دارد يا مي تواند ظرفيت معنايي گسترده تري داشته باشد؟
دكتر ديناني: معني برانگيختگي يعني در تمام ظرفيت كمالي يك انسان،يعني همه انسانيت در همۀ ظرفيتش برانگيخته شده يعني تا آن روزگار انسان در تمام ظرفيتش ظهور نكرده بود و خدا حرف آخر را در اين وجود زد هم حرف آخر را زد و هم در اين وجود زد.انسان به حسب ماهيت و به حسب ذات يك ظرفيتي داردكه خيلي زياد است و با ساير ظرفها فرق دارد و پيمانه انسان همه عالم هستي را در اين ظرفيت بريزي كم است و هنوز خالي است، حتي همه عالم وجود و همۀ عالم ممكنات برايش كم است.
يكي از عرفا حرفي زده،بايزيد بسطامي مي گويد:اگر همه عالم را يعني ملك و ملكوت عالي و داني و ازل و ابد عالم را در يك زاويه از زواياي قلب من در يك گوشه از قلب من بگذارند و جا بدهند من احساسش نمي كنم يعني آنچنان قلب من وسيع است كه همه عالم در قلب من مثل يك ارزن و مثل يك دانه كوچكي است در بيابان.
اين ظرفيت قلب من است اين ظرفيت قلب انسان كامل است اين انسان ظرفيت قلبش چنان است كه عالم را در آن بگذاري كم است چرا؟ چون عالم ممكنات در عظمت لايتناهي حق هيچ است و ذره هم نيست و قلب انسان يعني ظرفيت باطني انسان يعني همه ظرفيت انسان يعني آن واقعيت و ماهيت و هويت انسان كه ما تعبير به قلب مي كنيم ظرف معرفت حق است و خانۀ خداست و خودش گفته بيت الله من قلب انسان است.
انا عند القلوب منكسر من در قلوب شكسته آدميان هستم و در حديثي ديگر مي گويد من در آسمانها و زمينها نمي گنجم يعني ظرفيت ندارند مرا جا بدهند اما من در قلب مؤمن جا مي شوم دل انسان حرم است يعني غير وارد نمي شود اينجا جاي خداست حالا كعبه ظاهر هم سمبوليك است پس خانۀ واقعي حق قلب آدمي است.
در راه خدا دو كعبه آمد حاصل يك كعبه صورت است يك كعبه دل
تا بتواني زيارت دلها كن كافزون ز هزار كعبه باشد يك دل
ظرفيت باطني انسان چقدر زياد است كه عالم را بتواني در آن بگذاري كم است براي اينكه جائي كه حق را درش بگنجاني خوب عالم خيلي كم است برايش.عالم هم مي آيد اما خيلي ناچيز است مثل دانه اي است در بيابان حالا اين ظرفيت لايتناهي انسان بايد پر شود و به فعليت برسد يك وقتي بايد پر شود و حالا قبل از حضرت ختمي مرتبت كم وبيش پر بوده اما پرپر و لبريز نبوده،بايد اينقدر پر باشد كه لبريز باشد اين ظرفيت انسان كه حق جا مي گيرد در آن به تمام، تمام صفات جمال و جلال حق و ظهور كلي حق كه ديگر هيچ چيز باقي نمي ماند همه چيز حق در آنجا ظاهر مي شود .
آن كجا بود كه يكبار براي هميشه ظاهر شد و كامل كامل شد؟ آن باطن و قلب حضرت ختمي مرتبت بود كه حق تجلي كامل كرد در آنجا و بنابراين حضرت برانگيخته شد و اين بعثت همين است يعني هر آنچه در باطن بود به ظهور رسيد نه تنها در حضرت ختمي مرتبت بلكه در ولي بلافصل در وضيفه بلافصل مولا اميرالمؤمنين هم همين حادثه به وقوع پيوست و عارف گفته است:
اسدالله در وجود آمد در پس پرده هر چه بود آمد
در اين سخن دو بعثت است يعني هر چه در ضمير هستي بود يعني تمام صفات جلال و جمال حق در باطن ايشان آمد و ظهور پيدا كرد در زبانش و لسان و رفتار و گفتار و كردارش،من بعث را اينطور معني مي كنم اين معني برانگيخته شدن است.برانگيخته شد و مبعوث شد با تمام كمالاتي كه در رفتار و گفتار و صورت و سيما و كردار ش ظاهر بوده حالا در كجا؟در مدرسه؟ در دانشگاه؟ خير. بعث في اميين.
در گمراه ترين قوم اين خودش تقابلي است يعني از سنخ مسائل معمولي نيست و در تاريخ نمي تواني جستجو كني و اين وراي تاريخ است. كل باطن هستي در وجود حضرت ظاهر شد.
محي الدين مي گويد بعث خداوند حرف ناگفته اش را مي خواهد بزند و آنچه را كه در خزانه غيبش بوده به ظهور برساند و خداوند حقيقتي نو از مكمن غيبش بيرون كشيده و آن را در وجود پيامبر ما آورده است.اين وحي به معني نزول است و تنزيل اين است كه از سينه پيامبر استخراج شده است و به مخاطبان منتقل گرديد و شما بعث را به معني آنچه ظرفيت انسان كامل است و ظهور كمالات انسان مي دانيد؟
دكتر ديناني: يعني اين چهره اي بود كه تمام كمالات انسان در تمام ظرفيتش يعني يك ذره نه كم از آنچه كه قرار است از مكمن غيب حق برسد در اين قالب حضرت ختمي مرتبت ظاهر شد.
استاد چطور اين با مفهوم اميين سازگار است و اميين را به معني درس نخوانده بگيريم اين چگونه با پيام خداوند بزرگ سازگار است؟ مگر بين قابليت هايي كه انسان سالك بايد داشته باشد كه دريافت كند آيا اين تناقض نيست؟
دكتر ديناني: علامت ظهور بوده و در آيه اي ديگر آمده كه اگر تو درس خوانده بودي اشخاص شك مي كردند كه تو خودت نوشته اي و معلمي پيدا كردي اينجا ديگر جاي شبه نيست كه حضرت نوشتن نمي داند و دشمنان مي خواهند يك جور اتصالش بدهند به منبع بشري كه دو سفري كه به شام رفت اينها را از راهبي به نام بهيرا ياد گرفت.
اما حضرت خيلي حرفها زده و سخناني كه گفته شگفت انگيز است و آيه است كه اگر اينها بود و سواد داشت مردم شك مي كردند اما بعثت امر غيبي است و باطن دارد و به ظاهر مي آيد و همه آنچه كه از مكمن غيب بود در بياناتشان و سيما و رفتار و اعمالش ظاهر شد.
يعني يك نقطه سودا در تمام زندگي حضرت پيدا نمي شد همان است كه بايد باشد و هيچ نقطه سياسي نيست و همه آنچه شايسته است و بايسته و مقتضاي عقل است و فطرت عقل كل است،همه آنچه مقتضاي عقل كل است از مكمن غيب آمد و چيزي كه از مكمن غيب مي آيد ازلي و ابدي است و اين قران رسالتش ازلي و ابدي و براي هميشه است و اگر از يك مدرسه درآمده بود تاب و توان و مدتي داشت اما هيچ مدرسه اي نمي تواند قران را باطل كند و ظهور آن چيز است كه در ابطن هستي عالم و خداوند در مكمن غيب خودش هر چه داشته ظهور آورده.
علامه سيد حيدر آملي امي را به معني اينكه پيامبر به تمامه تشنۀ دريافت پيام غيبي خداوند بوده و آمادگي از دو طرف بوده، هم خداوند مي خواسته آنچه را داشته و نگفته را بيان كند و هم از اين طرف پيامبر با همۀ وجود آماده دريافت آن است.مولوي هم مي گويد كه هر چه انسان پاك تر و طاهر تر باشد آمادگي او براي دريافت پيام الهي بيشتر است.
دكتر ديناني: يك قائده فلسفي و عقلي داريم كه مي گويد العطيات به قدر قابليات يعني دادن و بخشيدن به همان اندازه است كه قابليت دارد يك كوزه بايد خالي باشد كه آب درونش بريزي،يك صفحه سفيد را مي تواني درش بنويسي پس همه آنچه كه در مكمن غيب است بلاخره بايد روزي به ظهور برسد و اگر به ظهور نمي رسيد نقصي بود در آفرينش اين بايد از هر نقشي ساده تر باشد.
من كه لوح ساده ام هر نقش را آماده ام دست در نقاشان قدرت تا چه تصويرم كنند
نقش ساده بود يعني اگر خطوطي آنجا بود نقشي كه مي آمد و هر خطي كه مي آمد درست جا نمي افتاد پس بايد ساده ساده باشد. امي يعني نخوانده،چيزهاي پيرامون را ياد نگرفته يعني سياه نشده يعني علوم را پر نكرده يعني سياه نشده قلبش و خميرش سفيد سفيد است يعني علوم را پر نكرده از چيزهائي كه چه بسا الهي هم نباشد.اين خمير پاك محمدي دست نقاش قدرت ازلي نقاشي و نگارگري كرد و قلب مبارك او كه الم نشرح لك صدرك هم همين است آراسته شد به زينت حقايق ازلي و ابدي و بعد اينها را كتاب كرد.
كلمه غمزه يعني چه كه به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد؟
دكتر ديناني:اين واژه اي است شاداب و عميق و اسرار آميز با كلمه كرشمه.
كرشمه ي تو شرابي به عارفان پيمود كه علم بيخبر افتاد و عقل بي حس شد
اين دو واژه غمزه و كرشمه در واقع معني عشق هم پيش مي آيد اين آمادگي حضرت آمادگي عادي نيست اين تمام معني عشق را اينجا بيان مي كند يعني غمزه بود،غمزه و كرشمه اينها حالات معشوق است يعني تا عشق نباشد اين دو واژه معني ندارد يعني عاشق وقتي به معشوق نگاه مي كند حالا غمزه و كرشمه هم دو جور است،غمزه عاشقي داريم و غمزه معشوقي يك كرشمه محبي داريم و يك كرشمه محبوبي، اينها از اصطلاح احمد غزالي است در كتاب سوانح العشاق.
معشوق در عين اينكه خودش را ظاهر مي كند و نشان مي دهد يك لحظه يك چشمكي،نيمه چشمكي،نيمه رخي خود را پنهان مي كند و چشمكي است اين علامت سر وعلم.
آشكار و پنهان اينها هميشه با هم هستند آشكاري مطلق هيچ كس تاب و تحمل آن را ندارد اگر حق در تمام هستي و در تمام صفات جمال و جلالش آشكار مطلق شود عالم در جيب عدم سرفرو مي برد و اصلا' تحمل آشكاري مطلق حق را هيچ كس ندارد پنهاني مطلق هم نمي شود بنابراين اين حالت بين آشكاري و پنهاني يك لحظه آشكار مي شود و يك لحظه هم نشان مي دهد كه مي شوند پنهان هم باشند حالا دوباره آشكار مي شود اين را مي گويند غمزه وكرشمه ،كرشمه يك حالت بين آشكارگي و پنهاني است كه بهترين حالت است كه هم اميد در آن هست و هم جذبه و اگر آشكاري مطلق براي هميشه باشد همه تعينات نابود مي شود و اگر پنهاني مطلق هم باشد چيزي در دست نيست.
غمزه و كرشمه حالتي بينم آشكارگي و پنهاني است انسان هم حالتش اين است بين سر و علن است.ظاهر دارد و باطن دارد جسم و روح است نفس و بدن است و هر دو حالت را دارد موجوداتي فقط جسم هستند و فرشتگاني فقط روح هستند و مجردند انسان اين حالت دوگانه و چنين معجوني است و اين حالت هم براي انسان معني دارد شايد براي فرشتگان غمزه معني نداشته باشد شايد براي جبرئيل كرشمه معني نداشته باشد و براي حيوانات هم معني ندارد.
جناب حافظ كرشمه را عتاب و دلبردگي معنا مي كند ( عتاب يار پريچهره عاشقانه بكش/ كه يك كرشمه تلافي صد بلا بكند) اما غمزه را به معني دلستاني معني مي كند يعني خداوند دل انسان را مي ستاند . آيا اين به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد اين را نمي رساند كه قبل از بعثت بين خدا و حضرت رابطه عاشقي و معشوقي وجود داشته است و آيا اين ساحت عشق را مقدم بر عقل و وحي قرار نمي دهد؟
دكتر ديناني: بين كرشمه و غمزه دلبردگي همان دل ستاندگي است يعني وقتي مي رود كه كسي او را مي ربايد يعني يك جذبه اي او را مي برد و برگرديم به اينكه شما فرموديد در ازل، بله كه در ازل است وقتي ما مي گوئيم همه حقايق هستي دارد در ظرفي ظاهر مي شود حقايق هستي كه حادث نيست يعني اين داستان ازل و ابدت منتهي با آن زبان كه نمي توانيم صحبت كنيم ما انسانيم و آدميم و در زمان و مكان هستيم و پيغمبر هم از جنس ماست و بشر است اما از نظر مقام باطن و سر و مقام اخوويت به لايتناهي وصل است حالا لايتناهي مي خواهد به متناهي ظهور پيدا كند.
معلوم است كه ازلي و ابدي است اما آنچه كه ازلي و ابدي است براي ما كه در زنجيرۀ تاريخ و زمان و مكان محصوريم و مقيديم حقايق در تاريخ ظهور پيدا مي كنند حالا اينجا همه حقايق ازل و ابد هستي در يك شخصي كه تو تاريخ است و حقايق مي خواهد بيايد توي تاريخ و اين حقايق كه وراي زمان و مكان و تاريخ است مي خواهد بيايد تو تاريخ اينجاست كه مي آيد انبياء همين است در انبياء ظاهر مي شود .
حضرت عيسي و حضرت ختمي مرتبت منتها آنها هر كدام به اندازۀ ظرفيت خودشان حقايق غيبي را در تاريخ مي آورند و تاريخ ميلادي مسيحيت معني اش همين است چرا معتقد است تاريخ از زمان تولد حضرت مسيح مي داند و قبل از آن تاريخ نمي داند. مي خواهد بگويد حقايق غيبي و حقايق معنوي ما با تولد حضرت مسيح تاريخ آغاز مي شود ما حالا قبل از آن هم قائليم،حالا با اين بحث كاري ندارم مي خواهم بگويم انبياء حقايق را مي آورند توي تاريخ و همه حقايق عيسي از ازل و ابد در وجود حضرت ختمي مرتبت در تمام ظرفيتش ظاهر شد.
حالا بين خليل الله روح الله،كليم الله و حبيب الله كدام واژه را از نظر معني ترجيح مي دهي .حبيب الله.مولانا مي گويد:
نام احمد نام جمله انبياست چونكه صد آمد نود هم پيش ماست
منبع: خبرگزاري خبرآنلاين
اول**1577

انتهای پیام /*

برای نمایش تمام اخبار مرتبط با عنوان «مساله آموز صد مُدرس با دلبري» اینجا کلیک کنید.


اشتراک گذاری:
منبع این خبر سایت ( ایرنا ) است و پورتال سیحو در قبال محتوای آن هیچ مسئولیتی ندارد. چنانچه محتوا را شایسته تذکر میدانید، خواهشمند است کد (sh-38825) را همراه با ذکر موضوع به شماره 50002030405034 پیامک فرمایید
منبع
برچسب ها : مساله دلبري
تمامی حقوق این سایت برای
پورتال سیحو | جدیدترین اخبار ایران و جهان
محفوظ میباشد .